مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

34

زينت المجالس ( فارسى )

بازارى التفات بسخن شيخ نكرده گفت من اينهمه داستان نميدانم مرا استيفاى سيم خود مطلوبست شيخ در خشم رفته ردا از دوش برگرفته بر زمين افكند و دينارهاى طلا ديدم كه از دامان او بر زمين افتادن گرفت شيخ بازاريرا فرمود كه دين خود را بردار و زياده برمگير و الا دستت خشك گردد سوقيرا حرص گريبان گرفته دينارى چند زياده برداشت على الفور دستش خشك شد شيخ احمد خضرويه از تلامذهء ابو سليمان دارانى و از اكابر مشايخ خراسان بوده و اصل او از بلخست آورده‌اند كه احمد به نيشابور رفته بخانقاه قطب الاصفيا شيخ ابو حفص حداد درآمده و احوال خود را از شيخ پنهانداشته روزى بسر چاه آمد تا براى وضو آب از چاه برآورد ناگاه دلو در چاه افتاد مريدان شيخ ابو حفص انكار او در باطن خويش گذرانيدند احمد اثر انكار خود در بشرهء آنطايفه مشاهده نمود نزد شيخ ابو حفص آمده و گفت اگر شيخ فاتحه بخواند تا ايندلو از چاه برآيد دور نباشد ابو حفص از اينسخن متأثر شده احمد بر زبان آورد كه اگر شيخ بنفس خويش مرتكب آن نميگردد مرا امر فرمايد تا بخوانم شيخ رخصت فرموده احمد خضرويه دلو حاضر ساخته از خود غايب شده و شروع در فاتحه كرده چون باتمام رسانيد دلو بر سر چاه آمده بود شيخ برخواست و كلاه پيش او نهاده سر او را بوسه داده گفت مگر احمد خضرويه توئى جواب داد كه آرى اما مريدانرا بگوى تا درون خود را ارمكر بپردازند و به چشم تهاون بمردم ننگرند مدت عمر شيخ احمد خضرويه نود و پنجسال بود و هنگام وفات غريمان گرد او نشستند چه در آنوقت هفتصد دينار وام داشت احمد روى به آسمان كرده گفت الهى من جان خود را رهن وام اينجماعت ساخته‌ام تا حق ايشان بايشان نرسد جان مرا قبض مفرماى بعد از ساعتى شخصى حلقهء بر در زده آواز داد كه ايغرماى شيخ بيائيد و حق خود بستانيد قرض‌خواهان رفته حق خود را استيفا نمودند آنگاه شيخ روى به قبله آورده روح مبارك تسليم كرد ( ذكر شيخ ابو حفص عمرو بن مسلم الحداد ) از مشايخ خراسان بود از دهيكه بر در شهر نيشابور است موسوم بردآباد آورده‌اند كه نوبتى شيخ ابو حفص با مريدان به زيارت عثمان خيرى كه يگانهء روزگار بود توجه نمود شيخ عثمان از خادم پرسيد كه در خانقاه پدر چه‌قدر روغن باشد جواب داد كه يكمن يا كمتر شيخ فرمود كه مجموع آنها را در چراغدانها كرده برافروزند خادم آنشب